
دانلود رمان دخترم (جلد سومِ دستمامو ول نکن) جلد از غزال گرائیلی نویسنده انجمن نودهشتیا
مشخصات دانلود رمان دخترم از نودهشتیا
نام رمان: دخترم
نویسنده: غزال گرائیلی | نویسنده انجمن نودهشتیا
ژانر: اجتماعی
خلاصه دانلود رمان دخترم از سایت نودهشتیا:
بعد از گذشت سالها و اتفاقاتی که پیمان و غزل پشت سر گذاشتند، ثمره زندگیشون، باور، بالاخره بزرگ شده و اینبار قراره سرنوشت، با امتحاناتی باور رو سوپرایز کنه…
اما اینبار آیا عشق بین اعضای خانواده، میتونه جلوی خشم و ناراحتی رو بگیره؟!
مطالعه رمان های پیشنهادی نودهشتیا:
قسمتی از دانلود رمان دخترم از نودهشیتا:
امروز آخرین چهارشنبه ساله و هرچقدر به بابا اصرار کردم که نرم مدرسه، بهم گوش نکردن! اما بابایی بهم قول داد که زود میاد دنبالم تا بریم وسایل آتیش بازی رو با همدیگه بگیریم، هر سال چهارشنبهسوری توی جزیره با آدمایی که دوستشون داشتم، به بهترین نحو ممکن برگذار میشد و کلی بهمون خوش میگذشت، تمام لحظاتش برام زیبا بود.
خصوصا اون لحظهایی که با بابایی و مادرم از روی آتیش میپریدیم. از شیشه پنجره کلاس به بیرون نگاه میکنم، حتما الان خاله مهسان اومده خونمون و با مامان دارم وسایل آش و ردیف میکنن! از همین الان بوی سیر داغ توی بینیم پیچیده؛ یهو با صدای خانوم حمایت زاده به خودم اومدم:
ـ باور، حواست به کلاس هست؟
سریع رو به تخته نشستم و گفتم:
ـ بله خانوم، ببخشید!
خانوم حمایت زاده از پشت عینکش یه نگاه مشکوکی بهم کرد و گفت:
ـ اگه حواست هست، پس بیا پای تخته و این مسئله ریاضی رو حل کنه!
وای خدایا! حالا باید چه خاکی تو سرم میریختم؟! دیشبم که با بابایی داشتیم سریال فرندز و میدیدیم و هیچی تمرین نکردم.
خانوم حمایت زاده که دید، زیادی معطل کردم، دوباره بهم نگاهی کرد و اینبار با لحن تُندی گفت:
ـ نشنیدی چی گفتم باور؟
آب دهنم و قورت دادم و به سمت تخته راه افتادم. قلبم تندتند میزد. خانوم حمایت زاده بین معلما واقعا بداخلاق بود و اگه میدید، بلد نیستم تا مدتها منو ول نمیکرد و هر درس جدیدی که میداد، منو میبرد جلو! خدایا لطفا خودت بهم کمک کن. در ماژیک و باز کردم که یهو صدایی زنگ تفریح باعث شد تا یه نفس عمیق بکشم اما خانوم حمایت زاده لبخندی زد و گفت:
ـ ساعت بعدی حلش میکنی باور خانوم! فکر نکن که از کلاس در رفتی!
چقدر از این مدل معلما بدم میومد اما چارهایی نبود، تا زنگ بعدی یه خاکی تو سرم میریختم. دانلود رمان دخترم
رفتم داخل حیاط نشستم و به کتاب ریاضی خیره شدم تا ببینم بالاخره میتونم جواب سوال و پیدا کنم یا نه! از ریاضی متنفر بودم اما بالاخره تا تموم شدن مدرسه، باید تحمل میکردمش، عاشق کارهای هنری بودم! تو زمانایی که ناراحت بودم، تمرین کردن موسیقی و رقص باله میتونست مودم و عوض کنه، البته اینا کارای فرعی بود. هر موقع احساس ناراحتی کنم، بابا و مامان سریع متوجه میشن و هر کاری از دستشون برمیاد، انجام میدن تا بتونن منو از اون مود در بیارن! خیلی اوقات فکر میکنم که من چقدر خوشبختم که بچه همچین پدر و مادری هستم؛ تو همین فکرا بودم که نارین با دوتا رانی اومد پیشم نشست و با لبخند گفت:
ـ چیکار میکنی دختر جزیره؟
رانی و از دستش گرفتم و گفتم:
ـ هیچی جواب این سوال و پیدا نمیکنم!
یه لب از رانیش خورد و گفت:
ـ وای که اگه خانوم حمایت زاده بفهمه بلد نیستی تا آخر سال ولت نمیکنه!
خندیدم و گفتم:
ـ آره، ولی قبل از اینکه بخواد اذیتم کنه به بابام میگم تا پدرشون دربیاره!
صورت نارین یهو غرق ناراحتی شد و فهمیدم چه گندی زدم! اون پدر و مادرش و تو حادثه زلزله از دست داده بود و پیش خالهاش تو جزیره زندگی میکرد. دستی به پشتش کشیدم و گفتم:
ـ ببخشید من … من قصد نداشتم ناراحتت کنم.
لبخند تلخی بهم زد و گفت:
ـ خیلی پدر خوبی داری باور! خیلی خوشم میاد یه پدر هر روز با علاقه میاد دنبال دخترش و اینقدر قشنگ بهش ابراز علاقه میکنه!
دانلود رمانهای جدید نودهشتیا: