
دانلود رمان پیله از المیرا نجاتی نویسنده انجمن نودهشتیا
مشخصات دانلود رمان پیله از نودهشتیا
نام رمان: پیله
نویسنده: المیرا نجاتی | کاربر انجمن نودهشتیا
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، روانشناختی
خلاصه دانلود رمان پیله از سایت نودهشتیا:
پیله برای من داستان زنی هست که سالها تو سکوت و زیر سایهی تحقیر زندگی کرده اما کمکم جرأت پیدا میکنه خودش رو از نو بسازه زنی که آرامآرام پوست میندازه. زندگی که در اون خودش رو دوباره کشف میکنه و دوباره متولد میشه…

مطالعه رمان های پیشنهادی نودهشتیا:
قسمتی از دانلود رمان پیله نودهشتیا:
پلههای محضر بوی نم و کاغذ خیسخورده میداد. یه جور بوی قدیمی که از همون لحظه اول، انگار داشت میگفت اینجا هیچکس با خوشحالی نمیاد.
من یه گوشه، کنار دیوار سبزِ چرکمرده ایستاده بودم. دستهام تو جیب بارونیم قفل شده بود. هوا سرد نبود… ولی من میلرزیدم.
همیشه از تنهاییاومدن میترسیدم، اما امروز نمیخواستم هیچکس شاهد این روز باشه. نه مامان، نه بابا، نه هیچکدوم. شاید چون خودم بچه طلاق بودم، دلم نمیخواست کسی همون نگاه ترحم رو بهم بندازه.
فرهاد چند قدم اونطرفتر ایستاده بود. تکیه داده بود به دیوار، گوشی دستش.
طوری زیرچشمی زل زده بود بهم که انگار من داشتم اون روز زندگیشو خراب میکردم، نه خودش.
پلهها یههو صدا دادن؛ نفسهای بریده و هنهن کسی داشت نزدیک میشد. مامانِ فرهاد. تا رسید بالا، با یه دست به زانو گرفت و گفت:
– آخ… یه جا طبقه همکف محضر میگرفتی، پامو میکشیدم بیام… منه پیرزن و جون به سر کردی.
فرهاد فقط نگاهش کرد. جواب نداد. از اون نگاههایی که یعنی بس کن . چشمش که به من افتاد… یه هوم ، ملایم گفت و سرشو آروم تکون داد. همونطوری که آدم با دیدن چیزی که از قبل نتیجهش معلومه، تکون میخوره. نه دلسوزی بود، نه عصبانیت… فقط یه جور پذیرفتنِ بیصدا.
صدای منشی محضر بلند شد:
– خانم بیاید داخل.
نفسمو کشیدم بالا. قدمهام سنگین بود.
روی صندلی نشستم و گوشه شال مشکیمو ناخودآگاه پیچوندم دور انگشتم.
فرهاد کنارم اومد. صندلیش رو کشید. نشست. اخماش جمع بود… مثل همیشه. انگار من مقصر یه چیزی بودم که توضیحش از توان من خارج بود. دانلود رمان پیله!
صیغهخوان شروع کرد به خوندن. صداش یکنواخت بود، انگار داره از روی دستور پخت چیزی میخونه. من ولی هر کلمه رو تو مغزم حس میکردم… مثل ضربهای که پشت سر هم بخوره تو شکم آدم. یه لحظه… همه صداها کات شد. فقط صدای تپش قلبم بود.
من… داشتم جدا میشدم. از مردی که نه عاشقم شد، نه دوستم داشت، ولی یه زمانی فکر میکردم تمام آیندهام کنارشه.
صیغه تموم شد. برگههارو گذاشتن جلو ما. فرهاد بلند شد که امضا کنه. منم باید امضا میکردم… اما دستم نمیرفت. قلم رو گرفتم. نوکش کاغذو خط انداخت. انگار دستم مال خودم نبود. اشکم بیصدا ریخت روی کاغذ.
هیچ صدایی ازم درنیومد… چون اگر باز میشدم، میترسیدم نتونم جمعش کنم. فرهاد کنارم ایستاده بود. انگار یه مجسمه سنگی. بدون حس.
همونموقع… گوشی فرهاد، که روی میز بود، لرزید و روشن شد.
اسمش اومد رو صفحه… نازنین . اولش فکر کردم چشمهام اشتباه دیده. ولی نه… همون بود. اسم زنی که یه زمانی فقط حدس میزدم وجود داره… حالا داشت از صفحه موبایل خودش زل میزد به من.
یه چیزی تو دلم خالی شد. اما اشک نه… اشک دیگه برام نمونده بود. فقط… لبهام بیاختیار جمع شد به یه پوزخند. نه از سر قدرت. نه آرامش. فقط یه پوزخند تلخ… که یعنی: باشه فرهاد… فهمیدم.
تا تهش. تا آخرین لحظه. قلم رو محکمتر گرفتم. دستم هنوز میلرزید… اما اینبار نه از غصه. از یه نوع خشم آروم و عمیق. امضا کردم. زیرش. پررنگتر. سریعتر.
بدون حتی نگاه کردن به چهره فرهاد. اون لحظه… برای اولین بار در زندگیم از ته دل فهمیدم که بعضی جداییها، نه شکستن نیست…
شروعه … ! دانلود رمان پیله
دانلود رمانهای جدید نودهشتیا: