

دانلود داستان محیل مهیب از غزل نیک نژاد و معصومه ابدالی نویسندگان انجمن نودهشتیا
نعرهی باد، خش- خشِ شاخههای نازک و رقصانِ درختان در اثر برخورد با یکدیگر و جایی میان سیاهی جنگل، تنی بود که سست شده و رمق ادامهی راه را نداشت. نمیخواست و نمیتوانست باور کند که همهچیز پایان پذیرفته و نهایتاً در مخیلهاش نمیگنجید که به ته خط رسیده. او نفهمید که سندِ مرگِ خود را امضا کرده و تنها چیزی که در گوشش زنگ میزد، صوتِ شیطانی و قهقهه زنی بود که منعکس شده در اطراف، خشدار میگفت:
- تبریک میگم، به عمارت محیلِ مهیب خوش اومدی!









