رمان های اختصاصی نودهشتیا
رمان های اختصاصی نویسندگان انجمن نودهشتیا را در اینجا دانلود کنید
رمان های اختصاصی نودهشتیا
دانلود داستان محیل مهیب از غزل نیک نژاد و معصومه ابدالی نویسندگان انجمن نودهشتیا

دانلود داستان محیل مهیب از غزل نیک نژاد و معصومه ابدالی نویسندگان انجمن نودهشتیا

مشخصات دانلود داستان محیل مهیب از نودهشتیا

نام داستان: محیل مهیب

نویسنده: غزل نیک نژاد و معصومه ابدالی

ژانر: ترسناک، تراژدی

خلاصه دانلود داستان محیل مهیب از نودهشتیا:

نعره‌ی باد، خش- خشِ شاخه‌های نازک و رقصانِ درختان در اثر برخورد با یکدیگر و جایی میان سیاهی جنگل، تنی بود که سست شده و رمق ادامه‌ی راه را نداشت. نمی‌خواست و نمی‌توانست باور کند که همه‌چیز پایان پذیرفته و نهایتاً در مخیله‌اش نمی‌گنجید که به ته خط رسیده. او نفهمید که سندِ مرگِ خود را امضا کرده و تنها چیزی که در گوشش زنگ می‌زد، صوتِ شیطانی و قهقهه‌ زنی بود که منعکس شده در اطراف، خش‌دار می‌گفت:

– تبریک میگم، به عمارت محیلِ مهیب خوش اومدی!

 

 

برای مطالعه رمان‌های جذاب نودهشتیا کلیک کنید:

رمان آیرون موستاش | وحید واثقی منفرد کاربر انجمن نودهشتیا

رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا

 

 

قسمتی از دانلود داستان گودال مرگ نودهشتیا:

روی برف‌های سنگین شده‌ی روی زمین گام برمی‌داشتم که به واسطه‌ی حجمِ زیادشان، رد پاهایم چون گودالی پر عمق روی برف‌ها به جا می‌ماند. میان تاریکی هوا و اندک نوری که ماه با سخاوت از خود ساطع می‌کرد، سرگردان، میان انبوه درختان دور و برم که چون میله‌های زندان اطرافم را در برگرفته بودند، به سوی مقصدی نامعلوم می‌رفتم. نگاه مشکی رنگم را پایین کشیده و به سر سرخ شده‌ی انگشتانِ ظریفم که برودت بیش از حد هوا آن‌ها را بی‌حس کرده بودند، نگریستم.

گوشه‌ی لب باریکم را به دندان گرفته و مشغول کندن پوست آن شدم. گیسوی نازک نارنجی‌ای که هر دم اشکش دم مشکش بود و با ذره‌ای سرما خود را زیر هزاران پتو مخفی می‌کرد کجا و گیسوی آواره‌ی اکنون کجا! از عرش به فرش رسیدمیا از همان ابتدا هم روی فرش به سر می‌بردم؟ اما این فرش قبلا تا این اندازه ضخیم و آزاردهنده نبود!

بغض همچون غده‌ای در گلویم ریشه زد و من با حبس کردنش، بساطِ رشدش را فراهم آوردم. گلویم که از زور   بغض درد گرفت، پلک روی هم فشرده و حلقه‌ی اشک را پشت پلک‌هایم زندانی کردم.

از شدت سرمای بسیاری که پیرامونم را تصرف کرده بود، دندان‌هایم به هم برخورد و صدا تولید می‌کردند. سرما تا مغزِ استخوانم نفوذ کرده و نوکِ بینی‌ام مانندِ دستانم رنگِ خون به خود گرفته بود.

چشم باز کردم و آبِ جمع شده درونِ بینی‌ام را که با احاطه‌ی تمامِ فضای درونش، تنفسم را مختل کرده بود، بالا کشیدم و نگاهم را به روبه‌رو دوختم. من از تاریکی هراس داشتم و حال ناچار به جنگ و ستیز با همان هراس بودم. دانلود داستان محیل مهیب

آبِ دهانم را فرو فرستادم و چشمانم را قدری این سو و آن سو گرداندم. دندان روی دندان فشردم تا با برخوردشان، صدایی که حاصل می‌شد را در نطفه کنم که اعصابم را نشانه نگیرد.

هو- هوی باد که فضای مسکوت را در بر گرفت و صوت زوزه‌ی گرگی که از دوردست‌ها شنیده می‌شد، قلب  کوچکم را در سینه به ارتعاش وا داشت. مردمک‌هایم می‌لرزیدند و من از روی ترسی که در جانم قد علم کرده بود، لبِ زیرینم را جوری به تیزیِدندانم کشیدم که یک آن، شوریِ خون در اقصی نقاطِ دهانم پخش شد.

ترسیده از جو  ترسناکی که مرا در خود جای داده بود، دستم را به قلبم گرفته و با احساسِ تپش‌های تند و محکمش زیر دستم، مسیرم را تغییر داده و چون به چپ چرخیدم و به عقب- عقب رفتن روی آوردم، روبه‌رویم مسیری بود که تا ثانیه‌ای پیش آن را سمتِ راست خطاب می‌کردم.

رو به عقب، گام‌های بلند برمی‌داشتم و گه گاهی نگاهم را چپ و راست می‌کردم تا از امنیتِ اطرافم اطمینان حاصل کنم؛ اما حتی اگر در آن تاریکی چیزی هم برای ترس بود، در دیدِ من قرار نداشت.

با برخوردم به جسمِ سختی، ناگاه جیغِ بلندی از گلویم برخاست که همزمان با صدای کلاغ‌ها و پروازشان از بالای سرم، منعکس شد.

دستم را روی قلبم مشت کردم و فرمان دادم تا آرام گیرد؛ اما فهمش قد نمی‌داد. به حدی تند و محکم می‌زد که حس می‌کردم از سمتِ چپِ سینه‌ام به درونِ دهانم رجوع کرده و آنجا به ادامه‌ی انجام وظیفه‌اش می‌پرداخت.

سرم را به سختی چرخاندم و پشتِ سرم را زیر نظر گرفتم که با دیدنِ درختِ تنومندی، نفسِ حبس شده در ریه‌هایم را با فشاری، آزاد کردم و مشتم روی قلبم اندکی سست شد.

مژه‌های کوتاهم را روی هم قرار داده و سرم را که بالا گرفتم، با خود زمزمه کردم:

– آروم باش گیسو!

آبِ دهانی فرو داده و سرم را پایین آوردم. خیره به سفیدیِ برف‌های زیرِ پایم، با لبانی خشکیده و لرزان، لب زدم:

– معنیِ این همه ترس چیه؟

تکیه‌ام را به همان درخت داده و روی آن سُر خوردم. بی‌توجه به نشستن روی برف‌ها و سرمایی که سلول به سلولِ تنم را به بندِ تازیانه می‌کشید، زانوانم را جمع کرده و با احساسِ سردی، دندان‌هایم را روی هم فشردم.

 

 

برای دانلود آثار جدید نودهشتیا کلیک کنید:

دانلود داستان گودال مرگ 1ز نسیم معرفی نویسنده انجمن نودهشتیا

دانلود دلنوشته فرورجای خاموشی از شاهرخ نویسنده انجمن نودهشتیا

رمان ساختمان سایه
پیشنهاد ویژه

رمان ساختمان سایه

پس از ماه‌ها دوندگی، وام مسکن به حسابش واریز شده و مائده، صاحب یک واحد هشتاد متری در ساختمان سایه می‌شود. او خیال می‌کند گذشته‌اش را فراموش کرده؛ حال آن‌که آقای گذشته‌، در واحد روبرویی سکونت دارد...

مطالعه آنلاین
رمان داریوش بی تاج
پیشنهاد ویژه

رمان داریوش بی تاج

بعد مرگ رییس باند تاج، وراثت به جای پسر خوندش داریوش، رسید به سامیار عیاش! اما برگشت دختر رییس باند به ایران همه چیزو عوض کرد؛ حالا داریوش برای پس گرفتن تاج باید با دختری که هوس و شهوتشو بعد سالها بیدار کرده بود میجنگید!

مطالعه آنلاین
خلاصه کتاب

خلاصه دانلود داستان محیل مهیب از نودهشتیا:

نعره‌ی باد، خش- خشِ شاخه‌های نازک و رقصانِ درختان در اثر برخورد با یکدیگر و جایی میان سیاهی جنگل، تنی بود که سست شده و رمق ادامه‌ی راه را نداشت. نمی‌خواست و نمی‌توانست باور کند که همه‌چیز پایان پذیرفته و نهایتاً در مخیله‌اش نمی‌گنجید که به ته خط رسیده. او نفهمید که سندِ مرگِ خود را امضا کرده و تنها چیزی که در گوشش زنگ می‌زد، صوتِ شیطانی و قهقهه‌ زنی بود که منعکس شده در اطراف، خش‌دار می‌گفت:

- تبریک میگم، به عمارت محیلِ مهیب خوش اومدی!

مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    محیل مهیب
  • ژانر
    ترسناک، تراژدی
  • نویسنده
    غزل نیک نژاد و معصومه ابدالی
  • صفحات
    46
  • منبع تایپ
    انجمن نودهشتیا
لینک های دانلود
  • برچسب ها:
کامنت ها

  • غزال گرائیلیمرسییی قشنگمم...
  • روشنااشتباه تایپی* غزال* قهقهه...
  • روشناوای جلدش🥹 وای قلم قشنگ غزل… چه رمانی واو🤍...
  • melikaوای عاشقش شدم:) تردید نکنید تو خوندنش دوستان...
  • علی اکبرقلم جذابی داشتن نویسنده یجاهایی واقعن نفسم حبس میشد از شدت هیجان...
  • Sharareانقدر در طول رمان حرص می خوردم که دلم میخواس گوشیو پرت کنم!!! خداروشکر پایانش خو...
  • نیلوفر امامیقشنگترین رمانی بود که تا حالا خوندم دلم نمیخواس تموم شه...
  • ملیکاملازادهفدات بشم من...
  • سایه مولویوای بالاخره رمانی که این‌همه منتظرش بودم منتشر شد😍💗😍💗...
  • مبینا جعفرپورنژادوای خیلی دوسش داشتم اومدم کامنت بذارم برم دوباره بخونممممش...
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان های اختصاصی نودهشتیا " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.